close
تبلیغات در اینترنت
از سر پلک تو افتاده بن و بنیادم
حسین جان (ع)   از سر پلک تو افتاده بن و بنیادم مرغ بام ملکوتم که تویی صیادم تا خود حشر به پای تو فقط سجادم اهل جنت نه و من اهل حسین آبادم دل من را نتوانند، به زنجیر کشند بنده ی زینبم از هر دو جهان آزادم تا که آب است مرا حاجت بر تربت نیست همه را پس زده ام تا تو کنی امدادم تیغ مژگان به کفت گیر و سرم را تو بزن ای فدای سر تو جان من و اجدادم خشک خشکم به کویر دل من اشک بریز تو که آبم بدهی، شاخه گل شمشادم من ز آدم شدنم هیچ ندیدم خیری سگ عباسم و از گفته ی خود دلشادم   جعفر ابوالفتحی