close
تبلیغات در اینترنت
بارها مردم و هر دفعه به تن جان آمد
گودال   بارها مردم و هر دفعه به تن جان آمد تا زمانیکه برت زاده ی مرجان آمد اول قصه ی ما خوب شروع شد اما آخرش زیر سم اسب به پایان آمد ته گودال به چشم تر خود من دیدم باز سائل به در بیت سلیمان آمد برد انگشتر و عمامه و نعلینت را باز حرف از کرم و سفره ی احسان آمد آمدم روی تل و شاعر دلخسته نوشت چشم یعقوب سوی کلبه ی احزان آمد نه فقط بهر تو با دیده ی دریا ، یارم چشم دلدار تو با لشکر مژگان آمد تا کند پاک ز چشم تو رد سم ها را شد لگدمال تنم ، شمر به اذعان آمد گفت زینب برو تا خرد و خمیرش نکنم لحظه ی آخری…