close
تبلیغات در اینترنت
چیزی نمی بینم به جز برگ و بر زرد
یا مسلم ابن عقیل سلام الله علیهچیزی نمی بینم به جز برگ و بر زردکوفه مرا اینطور کرده زار و دلسرد میخوانمت از روی بام ای حضرت دردپیدا نکردم در میان کوفه یک مرد اینجا مقدّر گشته خونت را بریزنددست از سر تقدیر خود بردار و برگردوقتیکه کامل خشک شد... چشمان تارماز استخوان هایم برایت اشک آوردتنها درخت کوچه ی طوعه برایمخم شد نشست و روضه خواند و دیده تر کرددر فکر اینم که اگر زینب زمین خوردآیا کسی می گیرد از رخسار او گَرد...جعفر ابوالفتحی