بسم الله الرحمن الرحیمیا رقیه خاتون سلام الله علیهاسر را که آوردند رازم برملا شدراه گلوی بسته ام با شِکوِه وا شد نه میل رفتن دارم و نه نای ماندنحالا که با سر آمدی مشکل دو تا شد هر شب مسیر خاطرات من می افتدبه قتلگاهی که سرت در آن جدا شدمن دامنم آتش گرفت اما تو مویتاینگونه شد که سوختن سر تا به پا شدبابا کجا بودی ببینی با دو ضربهچند استخوان در پیکر من جابجا شدتا خواستم از پا بیفتم عمه آمددستان عمه خوب شد آنجا عصا شد...آیا تو میدانی که بعد از رفتن توخیلی النگوهای دستم پر بها شد ...؟دنیای بی تو بی وفایی…