close
تبلیغات در اینترنت
پیرهن خونی و سر خونی، دو چشمم تار تار
غزل شهادت حضرت مسلم (علیه السلام) گیر افتادم میان مردمی بی بند و بارآنقدر چشمم زدند اینها که چشمم گشت تارمی شوی آقا کجا با اهل بیتت رهسپارکوفه می آیی بیا اما نه با ایل و تبار   اعتقاد مردم کوفه پر است از انحراف نامه هاشان مملو از صد ها دروغ شاخدار رو ندارم تا به رویت بنگرم ای ماه رو شرمسارم شرمسارم شرمسارم شرمسار هر قدر گفتم به آنها "لا فتی الا علی" نیست جز شمشیر حق " لا سیف الا ذوالفقار" هیچ کس این حرف را از من خریداری نکرد وای از آن روزی که دل گردد به نافهمی دچار قدر یک…